العالم - آمریکا
روزنامه «East Bay Times» مستقر در کالیفرنیا در گزارشی خاطرنشان کرده است: مذاکرات میان آمریکا و ایران در اسلامآباد محکوم به شکست بود. البته این به معنای این نیست که دورهای بعدی مذاکرات که شاید همین هفته آغاز شود، بیفایده است. با این حال، رویکرد آمریکا به دیپلماسی، تاکنون این مذاکرات را محکوم به شکست کرده است؛ دقیقا به همان دو دلیلی که تلاشهای واشنگتن برای میانجیگری آتشبس بین روسیه و اوکراین یا تبدیل آتشبس شکننده در نوار غزه به پایان و راهحلی پایدار بین اسرائیلیها و فلسطینیها با مانع مواجه شده است.
نخستین دلیل این است که دولت دونالد ترامپ در دوره دوم ریاستجمهوریاش، نه به دیپلماتها و کارشناسان حرفهای، بلکه به آماتورهایی وابسته است که شاید اعتماد رئیس جمهوری را داشته باشند، اما در بقیه موارد کاملا ناتوان و فاقد دانش، مهارت و تجربه مورد نیاز هستند.
دوم اینکه، ترامپ به عنوان ایدهپرداز اصلی، دائما به مذاکرهکنندگان خود اهدافی را دیکته میکند که چنان نامعقول، مبهم یا متناقض هستند که حتی زیرکترین دیپلماتهای تاریخ، به عنوان مثال کلمنس فون مترنیخ، سیاستمدار اتریشی در قرن نوزدهم یا هنری کیسینجرِ آمریکایی در قرن بیستم نیز، در تحقق آنها ناکام میمانند. در برخی موارد، حتی به نظر میرسد که او به طور عامدانه برخی از زیر دستان خود را با هدف «ناکامی و شکست» میچیند. این مسئله میتواند توضیح دهد که چرا بهناگاه جیدی ونس، معاون خود را مسئول مذاکرات با ایران کرد.
ناشیگری و تکیه بر آماتورها به خودیِ خود یک مشکل بزرگ است و بخشی از یورش تمامعیار ترامپ علیه حرفهایگری از راس تا ذیل دولتش محسوب میشود. از ابتدای دوره دوم ریاست جمهوری او، کسانی که در یک دولت عادی نقش اصلی در دیپلماسی را ایفا میکنند، به نقشهای حاشیهای و نوعی سیاهی لشکر تنزل یافتهاند و این در حالی است که دوستان و اعضای خانواده رئیس جمهور، ابتکار عمل را به دست گرفتهاند.
مارکو روبیو که در اسلامآباد حضور نداشت، نمونه بارز این موضوع است. او به طور همزمان و با حفظ سمت به عنوان وزیر خارجه، در کسوت مشاور امنیت ملی نیز نقشآفرینی میکند(پیش از این، تنها کیسینجر هر دو سمت را همزمان بر عهده داشت). روبیو که استعداد قابل توجهی در بقای سیاسی نشان داده و در موضوعاتی مانند ونزوئلا و کوبا امین ترامپ محسوب میشد، در مواجهه با سه درگیری بزرگ یعنی اوکراین، غزه و ایران، عملا به حاشیه رانده شده است.
استفاده از فرستاده ویژه به جای دیپلمات های کاردان!
در پروندههای مذکور، عنوان غیررسمی دیپلمات ارشد به «فرستاده ویژه» یعنی استیو ویتکاف تعلق دارد. او یک سرمایهدار بزرگ در حوزه املاک و مستغلات از نیویورک بوده و دههها با ترامپ دوستی داشته است تا جایی که حتی در زمان دومین سوءقصد به جان ترامپ، در حال گلفبازی با او بود، اما پیش از دولت دوم ترامپ هیچ تجربه یا صلاحیتی در حوزه دیپلماسی نداشت.
این فقدان صلاحیت کاملا آشکار است. به عنوان مثال، ویتکاف بخش عمدهای از سال گذشته را در رفتوآمد به مسکو و دیدار با رابطهای روسی و ولادیمیر پوتین، رئیس جمهوری روسیه گذراند، در حالی که حتی یک بار هم به کییف نرفت. او در روسیه غالبا از سفارت آمریکا و کارشناسان آن اجتناب میکرد و گهگاه حتی از استفاده از مترجم آمریکایی سر باز میزد و در عوض، به تفسیر کرملین اتکا میکرد.
ترامپ در این پروندهها ویتکاف را با جرد کوشنر، دامادش(ترامپ) زوج کرده است. کوشنر در دوره اول ریاست جمهوری ترامپ به انعقاد پیمان ابراهیم (سازش با رژیم صهیونیستی) کمک کرده بود، اما در دوره دوم قصد داشت تا روی صندوقهای سرمایهگذاری کلان خود که بخش زیادی از پول آنها از خاورمیانه میآید، تمرکز کند. با این حال، ترامپ ایده دیگری داشت و کوشنر و ویتکاف مابین مذاکرات اوکراین، غزه و ایران در حال جستن از این شاخه به آن شاخه بودهاند.
آنها حتی ژوئن پارسال نیز همچنان در حال مذاکره با فرستادگان تهران بودند؛ زمانی که ترامپ به طور ناگهانی بمباران تاسیسات هستهای ایران را آغاز کرد. این اتفاق بار دیگر در فوریه امسال، زمانی که جنگ جاری آغاز شد نیز ادامه داشت. به نظر میرسید که ویتکاف و کوشنر در مقاطعی پیشنهادات طرف ایرانی را به درستی درک نمیکردند، زیرا در حوزه فیزیک هستهای و موضوعات مشابه و پیچیدگیهای آن، فاقد تخصص حرفهای هستند.
آنها در غزه موفقتر عمل کرده و توانستند آتشبس متزلزلی را بین اسرائیل و حماس برقرار کنند. اما در ادامه مشغول بزرگنمایی این گام کوچک در قالب سرآغاز رنسانس غزه و منطقه شدند؛ گویی در حال فروش یک پروژه املاک پر زرق و برق هستند! آنچه اصطلاحا «هیات صلح غزه» خوانده میشود و قرار بود بازسازی غزه را مدیریت و به سمت راهحل بلندمدت هدایت شود (البته بدون هر گونه حضور فلسطینیان!)، حالا با موضوعات فرعی، منحرف شده است.
آشفتهبازار محض
کهنهکاران حوزه دیپلماسی سنتی همچون آرون دیوید میلر و دنیل کرتزر به ویتکاف و کوشنر نمره «مردودی» میدهند و فرآیند دیپلماتیک دولت ترامپ را یک افتضاح و آشفتهبازار محض میدانند.
با این حال، نمیتوان تمام تقصیر را به گردن کسانی انداخت که مسئولیت اجرای راهبرد به عهده آنها واگذار شده است. سوال مهمتر این است که آیا راهبرد به خودی خود واقعبینانه و منسجم است؟ پاسخ منفی و این به طور مستقیم برعهده رئیس جمهور آمریکاست.
وقتی ترامپ به جای کشیدن افسار شهرکنشینان اسرائیلی در کرانه باختری اشغالی و سایر مناطق، دائما مقابل بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر (رژیم) اسرائیل سر تعظیم فرود میآورد، چه کاری از عهده یک مترنیخ معاصر یا کیسینجر برمیآید؟
به نظر میرسد که ترامپ در آغاز آنچه «عملیات نظامی» علیه ایران میخواند، بیش از حد تحت تاثیر و نفوذ نتانیاهو قرار و هرگونه اعتراض مشاوران خود را نادیده گرفته است. جیدی ونس صریحترین معترض بود که همواره با ماجراجوییهای خارجی، بهویژه جنگ با ایران، مخالف بوده است. در صورتی که این جنگ به فاجعه تبدیل شود (که البته نشانهها از چنین اتفاقی حکایت دارد)، احتمالا ونس را باید به عنوان یک پیشگو در نظر گرفت. این موضوع به مذاق اربابش خوش نخواهد آمد.
به همین دلیل، ویتکاف و کوشنر به عنوان بخشی از هیاتی که اکنون رهبری آن برعهده معاون رئیس جمهور است، به اسلامآباد اعزام شدند. این تیم سهنفره آماتور آمریکایی طی ۲۱ ساعت مذاکرات طاقتفرسا با همتایان ایرانیشان، مجبور بودند همزمان چندین ایده متضاد را در ذهن نگه دارند و همچنان قادر به ادامه کار باشند.
آنها باید به ریلگذاری ترامپ مبنی بر اینکه آمریکا همین حالا هم پیروز شده است، پایبند میماندند و این در حالی که ایرانیها به وضوح باور دارند که اکنون نسبت به قبل از ۲۸ فوریه، قدرتمندتر هستند. آنها(هیات سه نفره ترامپ) باید درباره تعلیق برنامه هستهای ایران چانهزنی میکردند؛ ۲۰ سال یا فقط پنج سال؟ افزون بر این، آنها در عین حال مجبور بودند تا هیچ نشانهای بروز ندهند که در حال مذاکره بر سر توافقی شبیه به توافق دوران باراک اوباما(برجام) هستند؛ توافقی که ترامپ آن را به باد تمسخر گرفته است و در دوره نخست ریاستجمهوریاش به طور یکطرف از آن خارج شد.
به گزارش ایرنا به نقل از روزنامه آمریکایی «East Bay Times»، ترامپ پیش از آغاز مذاکرات، در ضیافتی که ونس هم در جمع حضار بود، با لحنی آمیخته به طنز مخصوص خودش، گفت «اگر توافق حاصل نشود، تقصیر را به گردن جیدی ونس میاندازم. اگر حاصل شود، تمام اعتبار آن را به نام خودم میزنم.»
ترامپ شاید در بازی سیاست «اولمن» بسیار خبره باشد، اما در بازی به مراتب بزرگتر و کلان «اول آمریکا» در عرصه ژئوپلیتیک، یک استراتژیست ضعیف و رقتانگیز است.
(سیاست «اولمن/ Me First» نسخه انتقادی و طعنهآمیز آن شعار کارزار سیاسی ترامپ یعنی «اول آمریکا/ America First» و بدین معناست که منافع ترامپ در اولویت است، نه آمریکا. منتقدان ترامپ، وی را به خودخواهی، خودبزرگبینی و تصمیمگیری بر اساس منیت متهم میکنند.)