العالم ـ ایران
دکتر اکرم شمص، روزنامهنگار و نویسنده لبنانی در مقاله ای در شبکه العالم نوشت : از زمان پایان جنگ جهانی دوم تا کنون آمریکا عادت کرده است که با برخورداری از سه عنصر تعیینکننده وارد جنگ شود: «برتری نظامی، برتری اقتصادی و برتری روانی». رقبای امریکا نیز میدانستند که رویارویی با این کشور در نهایت یا به معنای تسلیم شدن و یا پرداخت بهای سنگین خواهد بود.
اما جنگهای اخیر از قبیل جنگ افغانستان و عراق و سپس اوکراین و در نهایت جنگ با ایران نشان داد که برخورداری از قدرت همواره بدین معنا نیست که بتوان آن را به یک پیروزی سیاسی تبدیل کرد.
در اینجا تناقض آشکار در سیاست بینالمللی آشکار میشود: «ممکن است یک کشور در تمام نبردهای نظامی پیروز شود؛ اما اگر نتواند دستاورد نظامی را به یک نظام سیاسی پایدار تبدیل کند، جنگ را باخته است».
آمریکا در بغداد در سال 2003 طی چند هفته از لحاظ نظامی پیروز شد اما چندین سال به دنبال برونرفت از عراق بود. در افغانستان، نظام طالبان را طی چند ماه سرنگون کرد اما بعد از 20 سال از این کشور خارج شد و طالبان به قدرت بازگشت.
این تجربیات بخشی از حافظه راهبردی آمریکاست؛ از این رو واشنگتن به هر جنگ به عنوان یک عملیات نظامی صرف نگاه نمیکند؛ بلکه یک پروژه سیاسی طولانیمدت است که ممکن است به باری بر دوش آمریکا تبدیل شود.
ترامپ؛ بین لفاظیهای سیاسی و واقعیتهای موجود
دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا در سخنرانیهای خود به شکل مردی ظاهر میشود که در استفاده از زور و قدرت هیچ تردیدی ندارد و خود را به عنوان شخصی معرفی میکند که قادر است خواست و اراده امریکا را با زور نظامی و فشار اقتصادی بر همه تحمیل کند. اما در داخل نهادهای نظامی و امنیتی، وضعیت کاملا متفاوت و پیچیده است.
گزارشهای افشا شده طی هفتههای اخیر، نشان میدهد که پنتاگون طرحهای گسترده برای هدف قرار دادن تاسیسات نظامی و هستهای و زیرساختی در ایران طراحی کرده است؛ اما نهاد نظامی درباره هزینه جنگ و احتمال تمام شدن موشکهای رهگیر بویژه سامانههای پاتریوت هشدار داده است و این علاوه بر خطراتی است که پایگاههای آمریکایی در خلیج فارس و عراق و سوریه با آنها مواجه خواهند شد.
این بدان معناست که تصمیم آمریکا یک تصمیم سیاسی صرف نیست؛ بلکه هزینه و توان ادامه دادن به جنگ نیز مسائلی تعیینکننده هستند.
معضل جدید آمریکا
مشکلی که امروز واشنگتن با آن روبروست، توان این کشور در حمله کردن به ایران نیست؛ چون همه میدانند که آمریکا میتواند دست به حملات گسترده علیه ایران بزند. اما سؤال واقعی این است، آیا امریکا میتواند نتایج این حملات را تحمل کند؟ ایران، عراق سال 2003 و لیبی سال 2011 نیست. ایران کشوری بسیار پهناور و دارای نفوذ و زیرساخت صنعتی و نظامی و شبکهای از متحدان و توان موشکی است. هرگونه جنگ گسترده علیه ایران در داخل مرزهای ایران باقی نخواهد ماند. ممکن است به تنگه هرمز و دریای سرخ و به پایگاههای آمریکا در عراق و سوریه و شاید به عمق «اسرائیل» نیز کشیده شود.
اقتصاد؛ چهره دیگر نبرد
ممکن است برخی گمان کنند که جنگها فقط با سلاح حل و فصل میشوند. اما تاریخ به ما یاد داده است که اقتصاد، سوخت واقعی هر جنگ بلندمدت است. آمریکا امروز با یک بدهی بیسابقه و تورم روبروست و یک رقابت تجاری با چین دارد و به سبب جنگ اوکراین دچار فرسایش مالی شده است.
از این رو جنگی بلندمدت در خاورمیانه به معنای باری اضافی بر دوش اقتصاد آمریکا و نیز باری بر دوش مالیاتدهندگان آمریکایی و بر صنایع نظامی این کشور است.
ماهیت جنگها تغییر کرده است. در گذشته تولید مهمات در کارخانهها سریعتر از مصرف آنها بوده است. اما امروزدر بیشتر اوقات، سرعت مصرف مهمات و ذخایر در جنگها بسیار بیشتر از توان کارخانهها برای تولید سریع است بویژه در خصوص موشکهای نقطهزن و سامانههای دفاع هوایی.
محاصره دریایی؛ جایگزینی برای جنگهای فراگیر
زمانی که قدرت نتواند اهداف خود را با سرعت محقق کند، جستجوی راهکارها و ابزارهای کمهزینه آغاز میشود؛ از این رو به نظر میرسد که واشنگتن، به جای آنکه خود را درگیر جنگ زمینی و یا حملات هوایی نامحدود کند، به صورت فزاینده بر محاصره دریایی و افزایش تحریمها و اعمال فشار بر صادرات نفت ایران تکیه خواهد کرد.
هدف آمریکا ممکن است سرنگونی نظام ایران نباشد؛ بلکه وادار کردن آن به مذاکرات از موضع ضعف باشد. اما همین گزینه نیز با چالشهای بزرگی روبروست. ایران طی دهههای گذشته قدرت قابل ملاحظهای در وفق دادن خود با تحریمها نشان داده است. از سوی دیگر، چین به عنوان وارد کننده اصلی نفت ایران، تلاشهای آمریکا برای انزوای کامل ایران را با محدودیت روبرو میکند.
از این رو محاصره، ممکن است اقتصاد ایران را تضعیف کند؛ اما به نظر نمیرسد به تنهایی برای تحقق اهداف سیاسی آمریکا کافی باشد.
بین نهاد نظامی و کاخ سفید
از مشخصههای بارز این جنگ آن است که نهاد نظامی آمریکا به نظر میرسد نسبت به لفاظیهای سران سیاسی محتاط تر عمل میکند.
ژنرالها به نقشهها، تعداد موشکها و خطوط امدادرسانی و آمادگی پایگاهها و پاسخهای نظامی نگاه میکنند؛ اما سیاستمداران به انتخابات و افکار عمومی و حفظ هیبت و ابهت کشور و دولت نگاه میکنند. زمانی که محاسبات این دو قشر از یکدیگر دور باشند، تصمیمگیریها با کندی صورت میگیرد.
این امر شک و تردیدهای موجود برای انتقال از مرحله تهدید به مرحله اجرا را توضیح و تبیین میکند. تصمیم نظامی فقط فشار دادن یک دکمه نیست؛ بلکه محاسباتی پیچیده است که با این سؤال آغاز میشود: «جنگ چگونه آغاز میشود؟» و با این سؤال دشوار تمام میشود: «جنگ چگونه پایان مییابد؟»
آیا واشنگتن خواهان جنگ یا سازش است؟
پاسخ ساده و آسان نیست. آمریکا میخواهد تمام فشارها را اعمال کند؛ اما خواهان جنگی غیرقابلکنترل نیست.
میخواهد ایران را تضعیف کند؛ اما نمیخواهد منطقه از لحاظ اقتصادی دچار فروپاشی شود.
میخواهد امنیت «اسرائیل» را تامین کند؛ اما نمیخواهد پایگاههایش در منطقه در معرض حملات روزانه قرار گیرند.
خواهان عادیسازی روابط عربستان با «اسرائیل» است؛ اما به خوبی میداند که جنگ نامحدود ممکن است این هدف را دشوارتر کند.
از این رو آمریکا ، امروز در دو مسیر موازی حرکت میکند. اول، حفظ تهدید نظامی. دوم، باز گذاشتن راه برای هر سازشی است که حداقل اهدافش را محقق کند.
آیا یک امپراطوری میتواند با مدیریت بحرانها، رهبری خود بر جهان را برای مدت نامحدودی حفظ کند، یا تعدد جبههها، مدیریت جنگ را به عاملی برای فرسایش نفوذ تبدیل خواهد کرد؟
تاریخ ثابت کرده است که امپراطوریها همیشه به خاطر شکست در یک جنگ سرنگون نمیشوند؛ بلکه به نقطهای میرسند که هزینه و بهای حفظ امپراطوری بیشتر از فایده آن است. و شاید این همان معضل و مشکلی است که آمریکا امروز با آن مواجه شده است. این کشور همچنان خود را قدرتمندترین کشور جهان می داند؛ اما برای نخستین بار در طول چند دهه خود را در مقابل رقبایی میبیند که روی شکست نظامی آن حساب نمیکنند بلکه بر طولانیتر کردن جنگ حساب میکنند تا خود قدرت به باری اضافی تبدیل شود.
آدرس سایت فارسی:
fa.alalam.net
fa.alalam.ir