العالم - یادداشت
به گزارش العالم، "نجاح محمدعلی" پژوهشگر و تحلیلگر مسائل ایران و منطقه، در یادداشت تحلیلی با بررسی پیامدهای جنگ علیه ایران برای نظم منطقهای، تأکید کرده است که فشار اقتصادی و نظامی واشنگتن برخلاف هدف اولیه، نهتنها ایران را به عقبنشینی وادار نمی کند، بلکه به فرسایش نفوذ آمریکا در غرب آسیا و بازتعریف مناسبات قدرت میان ایران، کشورهای خلیج فارس، ترکیه و چین منجر می شود.
بنابر تحلیل این پژوهشگر که در نشریه الکترونیکی رای الیوم منتشر شده است، تجاوز نظامی به ایران وارد مرحلهای متفاوت شده است؛ خلیج فارس فرسوده میشود، ترکیه در حال بازنگری محاسبات خود است و چین نمیخواهد بخشی از محاصره جدید آمریکا علیه ایران باشد، اما آنچه اهمیت دارد این است که موفقیت یک جنگ صرفا با میزان خسارتهایی که به دشمن وارد میشود سنجیده نمیشود؛ بلکه معیار مهمتر این است که آیا طرف آغازکننده جنگ میتواند به هدف سیاسی مورد نظر خود دست یابد یا نه.
از این منظر، جنگ آمریکا علیه ایران اکنون وارد مرحلهای شده است که پرسش اصلی دیگر فقط به تحریم، نفت، بنادر یا میزان خسارتهای اقتصادی محدود نمیشود و این پرسش اساسی مطرح است:
- آیا واشنگتن میتواند ایران را از نظر اقتصادی تحت فشار قرار دهد، بدون آنکه همزمان محیط منطقهای را که منافع و متحدان آمریکا به آن وابستهاند، دچار فرسایش کند؟
این پرسش، در واقع، به آینده غرب آسیا مربوط میشود؛ اینکه پس از پایان جنگ، چه کسی توانایی بیشتری برای تعیین قواعد و شکل دادن به مناسبات منطقه خواهد داشت.
*هدف واشنگتن فراتر از نفت است
از آغاز تشدید تنشها، آمریکا اقتصاد ایران را یکی از مهمترین میدانهای نبرد تلقی کرده است.کاهش صادرات نفت، فشار بر شبکههای مالی، نظارت بر نفتکشها، هدف قرار دادن واسطهها و شرکتها و تشدید فشار بر مسیرهای دریایی، همگی در چارچوب راهبردی واحد یعنی افزایش هزینه ادامه رویارویی برای تهران تا جایی که عقبنشینی سیاسی، برای ایران کمهزینهتر از ادامه مقاومت باشد؛ قرار دارند.
اما این راهبرد با یک واقعیت مهم روبهروست؛ چراکه ایران کشوری نیست که برای نخستینبار با تحریم و فشار اقتصادی مواجه شده باشد و این کشور طی چند دهه گذشته اقتصادی را شکل داده که تحریمها را بخشی از محیط سیاسی پیرامون خود میداند و این بدان معنا نیست که ایران از پیامدهای محاصره مصون است؛ برعکس، فشار اقتصادی بر ایران واقعی و سنگین است؛ اما فشار اقتصادی الزاما به فروپاشی سیاسی منجر نمیشود و این همان نقطهای است که واشنگتن اکنون ناچار است آن را بیازماید.
*وقتی تحریم از ابزار فشار به جنگ فرسایشی تبدیل میشود
این تحلیلگر در ادامه می نویسد: شواهد موجود نشان میدهد فشار آمریکا توانسته بر صادرات نفت و اقتصاد ایران تأثیر بگذارد و میزان بارگیری نفت ایران نیز طی ماههای اخیر کاهش یافته است، اما کاهش صادرات نفت بهتنهایی پاسخ پرسش اصلی را نمیدهد؛ بنابراین اگر فشار اقتصادی نتواند رفتار سیاسی ایران را بنا به توهم آمریکائی تغییر دهد، قطعا تحریمها از یک ابزار برای دستیابی به هدفی مشخص، به جنگی فرسایشی و طولانیمدت تبدیل خواهند شد و جنگ فرسایشی فقط طرفی را که مستقیماً هدف قرار گرفته، مستهلک نمیکند و اینجا است که پای کشورهای عربی خلیج فارس به میان میآید.
این کشورها در مرکز جغرافیایی قرار گرفتهاند که مسیرهای انرژی، تجارت، حملونقل هوایی و سرمایهگذاریهای بینالمللی از آن عبور میکند؛ بنابراین برای تبدیل شدن تنش پیرامون تنگه هرمز به یک بحران راهبردی، لزوما نیازی به بسته شدن کامل این گذرگاه نیست.
افزایش هزینه تردد کشتیها، رشد حق بیمه، تغییر مسیر پروازها و به تعویق افتادن سرمایهگذاریهای بینالمللی، بهتنهایی کافی است تا تصور خلیج فارس بهعنوان یک "منطقه امن" آسیب ببیند و این مسئله برای اقتصادهایی که در سالهای اخیر بر گردشگری، سرگرمی، رویدادهای بینالمللی، سرمایهگذاری خارجی، مراکز مالی و پروژههای بزرگ اقتصادی بنا شدهاند، اهمیت ویژهای دارد، زیرا همه این فعالیتها به یک عامل اساسی وابستهاند: وآن "اعتماد" است.
سرمایهگذار ممکن است در نخستین مرحله منطقه را ترک نکند، اما اگر احساس کند یک جنگ منطقهای میتواند در چند ساعت مسیرهای انرژی، کشتیرانی یا پرواز را تغییر دهد، سرمایهگذاری خود را به تعویق میاندازد و در اقتصاد جهانی، تعویق سرمایهگذاری نیز یک تصمیم مهم است.
*پرسش دشوار برای عربستان و امارات
مسئله این نیست که عربستان سعودی یا امارات در آستانه فروپاشی اقتصادی قرار دارند؛ چنین برداشتی با واقعیتها سازگار نیست؛ اما مسئله راهبردی عمیقتر است: آیا کشورهای خلیج فارس میتوانند برنامههای بلندمدت اقتصادی خود را بر این فرض بنا کنند که آمریکا همواره قادر خواهد بود جنگ را از زیرساختهای اقتصادی آنها دور نگه دارد؟
اگر پاسخ به این پرسش دیگر قطعی نباشد، آنگاه محاسبات سیاسی و اقتصادی کشورهای منطقه نیز تغییر خواهد کرد.
این تغییر لزوما به معنای قطع روابط با واشنگتن نیست، بلکه میتواند به معنای تلاش بیشتر برای تنوعبخشی به روابط خارجی، کاهش آسیبپذیری در برابر بحرانهای منطقهای و گسترش ارتباط با قدرتهای آسیایی باشد ودر این میان، چین جایگاه ویژهای پیدا میکند.
*ترکیه میان واشنگتن، تهران و پکن
ترکیه نیز با معادلهای پیچیده روبهروست. آنکارا عضو ناتو است، اما در عین حال نمیتواند روابط اقتصادی و جغرافیایی خود را با ایران نادیده بگیرد و همچنین قادر نیست چین را از محاسبات راهبردی خود کنار بگذارد و از سوی دیگر، ترکیه همچنان به ساختارهای امنیتی و مالی غرب وابسته است، به همین دلیل، هرچه جنگ اقتصادی آمریکا علیه ایران گستردهتر شود، فشار بر آنکارا نیز افزایش خواهد یافت و ترکیه ممکن است با این انتخاب دشوار روبهرو شود که چگونه میان تعهدات خود در قبال غرب و منافع اقتصادی و ژئوپلیتیکیاش در ارتباط با ایران و چین توازن برقرار کند.
از سوی دیگر؛ تحریمهای آمریکا علیه برخی نهادها و شرکتهای ترکیهای مرتبط با تعاملات با ایران و چین نیز از همین منظر اهمیت پیدا میکند... در واقع، جنگ علیه ایران میتواند به عاملی برای فشار بر توازن سیاست خارجی ترکیه تبدیل شود.
*چین؛ نقطهای که معادله را تغییر میدهد
اما شاید مهمترین متغیر این معادله چین باشد. چین صرفا خریدار نفت ایران نیست. اگر رابطه پکن و تهران تنها یک معامله تجاری بود، آمریکا میتوانست با فشار بر شرکتها، افزایش هزینه تعامل با ایران یا ارائه گزینههای جایگزین، این رابطه را محدود کند؛ اما اگر ایران بخشی از محاسبات چین درباره شکلگیری نظم بینالمللی جدید باشد، مسئله دیگر فقط نفت نیست.
پرسش اصلی در این صورت چنین خواهد بود" آیا چین میپذیرد که آمریکا تعیین کند پکن با کدام کشورها حق تعامل دارد؟"
و این پرسشی بسیار بزرگتر از موضوع صادرات نفت است.
به باور نویسنده؛ هرچه واشنگتن تلاش بیشتری برای مسدود کردن کانالهای اقتصادی چین و ایران انجام دهد، احتمال آنکه پرونده ایران به بخشی از رقابت بزرگتر آمریکا و چین بر سر نظم بینالمللی تبدیل شود نیز افزایش مییابد و در چنین شرایطی، فشار علیه ایران میتواند پیامدی معکوس برای واشنگتن از جمله تشویق چین و دیگر قدرتهای آسیایی به ایجاد مسیرهای اقتصادی و مالی مستقلتر از ساختارهای تحت رهبری آمریکا؛ داشته باشد.
*معضل اصلی واشنگتن؛ قدرت یا زمان؟
قدرت آمریکا همچنان قابل توجه است؛ اما مشکل اصلی واشنگتن شاید قدرت نباشد، بلکه زمان باشد چراکه آمریکا میتواند هزینههای سنگین نظامی و اقتصادی را برای مدتی نسبتا طولانی تحمل کند؛ اما کشورهای واقعشده در جغرافیای مستقیم جنگ نیز باید هزینههای آن را بپردازند و بنادر، خطوط هوایی، تجارت، سرمایهگذاری و پروژههای اقتصادی منطقه همگی در معرض ریسک قرار میگیرند؛ لذا هر ماه ادامه جنگ، لایه تازهای از خطر به این معادله اضافه میکند.
و اینجاست که در چنین شرایطی، حتی متحدان آمریکا ممکن است به این نتیجه برسند که برای حفاظت از منافع خود باید میزان آسیبپذیریشان در برابر منازعه را کاهش دهند و این روند میتواند به افزایش تنوع در روابط بینالمللی کشورهای منطقه منجر شود؛ و در اینجا بار دیگر چین اهمیت پیدا میکند.
*پارادوکس بزرگ؛ جنگ میتواند خلیج فارس را به شرق نزدیکتر کند
شاید مهمترین تناقض راهبردی این باشد که سیاست فشار آمریکا ممکن است ناخواسته متحدانش را به سمت شرق سوق دهد و هرچه کشورهای خلیج فارس وابستگی خود را به چین در حوزه تجارت، سرمایهگذاری، انرژی و فناوری افزایش دهند، جدا کردن اقتصاد آنها از آسیا دشوارتر خواهد شد.
از سوی دیگر، هرچه حضور چین در غرب آسیا افزایش یابد، آمریکا با رقیبی روبهرو میشود که نمیتوان مانند قدرتهای کوچکتر با آن برخورد کرد؛ به این ترتیب، جنگ علیه ایران ممکن است از یک درگیری دوجانبه فراتر رود و به بخشی از روند گستردهتر بازتعریف نفوذ و توزیع قدرت در غرب آسیا تبدیل شود.
*ایران تحت فشار است؛ اما شکست اقتصادی با شکست سیاسی یکی نیست
در این میان، نباید وضعیت اقتصادی ایران را نادیده گرفت؛ ایران تحت فشار واقعی قرار دارد و اقتصاد این کشور با مشکلات جدی مواجه است، بهر حال صادرات نفت کاهش یافته و فشار ناشی از ارزش پول ملی و افزایش قیمتها بر جامعه سنگینی میکند.
همچنین فشارهای دریایی و اقتصادی آمریکا نشان داده است که واشنگتن توانایی وارد کردن خسارت مستقیم و قابل توجه به اقتصاد ایران را دارد ؛ اما مسئله اصلی این است که ایران برای جلوگیری از تحقق هدف سیاسی آمریکا، الزاما به پیروزی اقتصادی نیاز ندارد و از همین رو، کاهش قدرت اقتصادی ایران لزوما به معنای تحقق هدف سیاسی واشنگتن نیست.
*نبرد اصلی دیگر فقط بر سر نفت نیست
به همین دلیل، پرسش واقعی مرحله آینده این نیست که قیمت نفت تا چه اندازه افزایش خواهد یافت یا اقتصاد ایران چقدر کوچک خواهد شد.
پرسش مهمتر این است:
- "چه کسی از این جنگ با استقلال بیشتر در تصمیمگیری سیاسی خارج خواهد شد؟"
- آیا کشورهای عربی خلیج فارس همچنان به همان اندازه گذشته به آمریکا وابسته خواهند بود؟
-آیا ترکیه به سیاست موازنه میان شرق و غرب ادامه خواهد داد؟
-آیا چین تلاش برای ایجاد مسیرهای اقتصادی مستقلتر از نظام تحت رهبری واشنگتن را افزایش خواهد داد؟
- آیا ایران میتواند فشارهای اقتصادی را به عاملی برای تعمیق روابط خود با شرق تبدیل کند؟
- و سرانجام، آیا آمریکا میتواند بدون گسترش جنگ، مانع شکلگیری همه این روندها شود؟... این، نبرد واقعی است.
*چه کسی چه کسی را محاصره کرده است؟
واشنگتن ممکن است در کاهش صادرات نفت ایران موفق شود، هزینه تجارت را برای تهران افزایش دهد و فشار سنگینی بر اقتصاد ایران وارد کند؛ اما اگر همین سیاستها همزمان اعتماد به امنیت خلیج فارس را کاهش دهد، تجارت ترکیه را دچار اختلال کند، چین را به سمت ایجاد کانالهای مستقلتر سوق دهد و ایران را به تعمیق پیوندهای اقتصادی با شرق ترغیب کند، آنگاه پرسشی اساسی بار دیگر مطرح خواهد شد:
در نهایت چه کسی چه کسی را محاصره کرده است؟
ممکن است ایران از این جنگ فقیرتر خارج شود؛ اما آمریکا نیز ممکن است با غرب آسیایی مواجه شود که بیش از گذشته از سلطه و نفوذ واشنگتن فاصله گرفته است و این همان پارادوکس بزرگ جنگ است.
جنگها فقط با آنچه ویران میکنند سنجیده نمیشوند؛ بلکه با آنچه در پی خود بازسازی و بازآرایی میکنند نیز سنجیده میشوند.
شاید مهمترین پیامد جنگ کنونی، فقط آن چیزی نباشد که در داخل ایران رخ میدهد، بلکه تحولی باشد که در پیرامون ایران در حال شکلگیری است از جمله این که کشورهای خلیج فارس در حال بازنگری محاسبات خود هستند؛ ترکیه گزینههایش را دوباره میسنجد؛ چین دامنه مانور راهبردی خود را گسترش میدهد و ایران تلاش میکند از فشارها عبور کند.
در پسزمینه همه این تحولات، واشنگتن با دشوارترین پرسش روبهروست "آیا آمریکا میتواند در جنگ علیه ایران پیروز شود، بدون آنکه نظم منطقهای را که برای حفظ آن وارد جنگ شده است، از دست بدهد؟"
و شاید بتوان این پرسش را با عبارتی کوتاهتر و تحریکآمیزتر بیان کرد:
*واشنگتن به زعم خود ایران را محاصره میکند... اما این کل خلیج فارس است که هزینه آن را میپردازد.*