کوچکترین جانبازان وطن!

کوچکترین جانبازان وطن!
يکشنبه 5 بهمن 1404 - 14:27

جانبازی وصله ناجوری بود برای اسم بچه‌هایمان اما دشمن کودک‌کش در هر میدانی و در هر نبردی پای بچه‌ها را به جنگ باز کرد. این روایت، روایت جانبازهای کوچک وطن است!

العالم - ایران

چندسالی می‌شد که واژه جانباز در هم‌نشینی با مجروحان دفاع مقدس، شکل و شمایل آنها را به خود گرفته بود. واژه‌ای محاسن سفید کرده با زخم‌هایی کهنه، دست و پای جامانده، نفس‌های به شماره افتاده که پیراهن چهارخانه‌اش همیشه به عطر خاک مجنون و شلمچه معطر بود. اما وقاحت دشمن کم‌کم واژه جانبازی را هم قد و قواره آرتین ۶ ساله کرد، هم‌بازی کیان کوچولو. زخم‌هایش زیر پیراهن گلدار و چین چینی زهرای ۲ ساله نشستند و دردش نفس‌های کودکی مثل راستین را به شماره انداختند. جانبازی وصله ناجوری بود برای اسم بچه‌هایمان اما دشمن کودک‌کش در هر میدانی و در هر نبردی پای بچه‌ها را به جنگ باز کرد. این روایت، روایت جانبازهای کوچک وطن است!

۲گلوله جنگی و یک تن نحیف!

اگر از من بپرسی می‌گویم برای کودکی دوساله حتی زبری دستی و زمختی اخمی هم زجر آور است چه برسد به گلوله جنگی! نمی‌دانم دشمن تکفیری شب خونین حمله به شاهچراغ چه طور به قدقواره کوچک و چشم‌های معصوم و هراسان راستین رحم نکرد. نمی‌دانم چطور وجدان نداشته‌اش راضی شد که سر اسلحه‌اش را به سمت او بگیرد و شلیک کند! تن راستین کوچولو آن‌قدر نازک و نحیف بود که گلوله از یک پهلو اصابت کرد و از پهلوی دیگر خارج شد. اما دشمن تفکیری راضی نشد، گلوله‌ی دیگری به زائر کوچولوی شاهچراغ شلیک کرد تا این‌بار درست در روده‌اش جا خوش‌کند. خانواده اسلامی از اراک برای زیارت حضرت شاهچراغ راهی شیراز شده بودند. مادرش وکیل بود برای یک پرونده قضایی باید به یکی از شهرهای استان فارس سفر می‌کرد. قرار شد راستین با پدر بزرگ و مادربزرگش چندساعتی در حرم بمانند و بقیه بخاطر کار اداری مامان راهی کامفیروز شوند. هنوز مدت زیادی از حضورشان در حرم نگذشته بود که صدای شلیک، صحن و سرای حرم را پر کرد. خانواده راستین با اینکه سعی کرده بودند پشت اسپیلت پنهان شوند و جان‌شان در امان بماند اما دشمن تکفیری بی‌رحمانه گلوله‌هایش را نثارشان کرد و هر سه نفر مجروح شدند. پدرانگی یکی از بازاریان قدیمی شیراز بود که جان راستین را نجات داد. او هم زائر بود اما چند لحظه بعد از حادثه از راه رسید، در آن اوضاع و احوال آشفته تا جسم نیمه‌جان راستین و تن خونینش را دید او را بغل گرفت و قبل از اینکه نیروهای امدادی از راه برسند به بیمارستان برد.

راستین ۸۰ روز از روزهای کودکی‌اش را در بیمارستان گذراند و چندین بار زیر تیغ جراحی رفت تا دوباره به زندگی برگردد. هرچند بخاطر مجهول الهویه بودنش در ساعات‌های اول حادثه کمتر کسی او را می‌شناسد اما ان شب که گلوله تفکیری بر دست آرتین ۶ ساله نشست، راستین دوساله هم جانباز شد.

زخم عمیق‌ترکش‌ها زیر پیراهن چین‌چینی زهرا

شب پر اضطراب حادثه ۱۳ دی، وقتی عکس و اسامی شهدای حادثه کرمان منتشر می‌شد، عکس تن ظریف دختربچه‌ای دوساله که از انبوه ترکش‌ها جای سالمی نداشت، با موهای آشفته و خونی و پیوست کودک مجهول‌الهویه، قلب یک ایران را به درد آورد. کسی او را بین آن بدن‌های تکه تکه که روی زمین ریخته بود، گوشه‌ی از خیابان تنها پیدا کرده و به یک پرستار اورژانس سپرده بود. زهراممتحن نزدیک‌ترین فرد زنده به انفجار تروریستی اول بود. غیر از او هرکس در آن محدوده حاضر بود، نه تنها به شهادت رسید بلکه پیکرش هم متلاشی شد. قول و قرار والدین زهرا بود که هر سال اوایل دی‌ماه به زیارت مزار حاج قاسم بروند و پیاده‌روی‌شان در خیابان‌های کرمان‌ پابرجا باشد. قراری که آن‌سال هم مثل همیشه پابرجا ماند و مزار حاج قاسم را زیارت کردند. در مسیر برگشت بودند که صدای انفجاری کرمان را لرزاند. زهرا در بغل مادرش خوابیده بود که موج انفجار آن را چند متر آن‌طرف‌تر پرت کرد. مادر زهرا شهید شد، مادربزرگش هم! و حالا او مانده و ترکش‌های ریز و درشتی که بعضی‌هایشان هنوز در بدنش جا خوش کرده‌اند.

کیان و آتشی که هنوز دل و جانش را می‌سوزاند

خانواده قاسمیان آن شب مهمان خانه پدربزرگ‌ بودند. معمولا آخرهفته‌ها از قزوین به تهران سفر می‌کردند و خدا می‌داند کیان ۶ ساله چقدر عاشق آخرهفته‌ها و مهمانی خانه پدربزرگ بود. موقع خواب خانوادگی رختخواب‌شان را در پذیرایی پهن کردند. کیان آن‌شب، کنار مادر و با قصه‌های پدرش خوابید. قرار بود صبح زود برگردند، مادرش زهره رسولی، پزشک متخصص زنان و زایمان بود و عادت نداشت بیمارهایش را چشم به راه بگذارد برای همین شب‌آخر زودتر از همیشه خوابیدند تا صبح اول‌وقت قزوین باشند. قبل از آنکه صبح برسد موشک اسرائیلی رسید! موشکی که خانه دوست‌داشتنی پدربزرگ را روی سر کیان و خانواده‌اش آوار کرد و آتش انفجار تمام رویاهایش را سوزاند. مادر و پدرش ساعاتی بعد از حادثه شهید شدند. رایان برادر دوماهه‌اش که قرار بود بزرگ شود و هم‌بازی کیان، سوختگی را تاب نیاورد و شهید شد. کیان ماند با ۵۰ درصد سوختگی جسم و هزاران شعله‌خاموش نشده در دل و جانش که هیچ‌وقت خاموش نمی‌شوند.

هم‌بازی‌های جانباز

اما ماجرای نشستن واژه جانباز کنار اسم «ثنا فلاح» کمی متفاوت‌تر است. ثنا دوماه پس از حمله اسرائیل مجروح شد. درست همان روزهایی که آتش جنگ خوابیده یود در ۲۸ مردادماه رژیم صهیونیستی دوباره از کودکان ایران قربانی گرقت. ثنا و هم‌بازی‌هایش در جریان انفجار مهمات باقی مانده از حمله رژیم صهیونیستی به ایران جانباز شدند. ثنا و دوستانش در حاشیه روستای «رازباشی» بیرانشهر، وقتی بقایای مهمات را پیدا کردند. بی‌خبر از همه‌جا سرگرم بازی با اسباب‌بازی جدیدی گه در روستا پیدا کردند بودند که ناگهان انفجار رخ داد. پاهای ثنا به طور جدی آسیب دید و دچارآسیب جدی ازناحیه هر دو پا شده و هنوز توانایی راه رفتن ندارد. برادرش امیرعلی ۴ ساله همان‌جا شهید شد. سعید، آرینا، نادیا، حسین و دیگر هم‌بازی‌هایش هم روزهای خوش کودکی‌شان با درد جانبازی عجین شد. روایت‌ها بسیارند، مخصوصا که دشمن سابقه بلندبالایی در کودک‌کشی دارد. جهان تا وقتی لکه ننگ اسرائیل را بر مختصاتش تحمل می‌کند، کودکان بی‌گناه از یمن، لبنان، غزه تا ایران، عراق و سوریه با واژه‌های غریبی مثل جنگ خو می‌گیرند، لباس بزرگانه جانبازی هم قد و قواره‌شان دوخته می‌شود و تابوت‌ها کوچک خواهند شد.

پربیننده ترین خبرها